قالب وردپرس
مَن به اِعجازِ “غَزَل” بَر قَلبِ اِنسان واقِفَم.. آخَرَش هَم با ” غَزَل” او را هَوایی میکُنَم

آخرین اشعار و ابیات

آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست

آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست
صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست

باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد
دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست

پیش من از مزاحمت بادها نگو
طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست

هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد
یک بار هم سوال نکردی بهار چیست

در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای؟
خُب…کیفر صنوبرِ بی برگ و بار چیست؟

روزی قرار شد برسیم آخرش به هم
حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست؟

مهدی فرجی

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت
بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت

زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار
تا سحرگاهان برایش شانه کردم برنگشت

تا در آن غربت نسوزد از غم بی همدمی
تارو پودم را بر او پروانه کردم برنگشت

این من مسجدنشین عاشق سجاده را
مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نیست
خویش را بادیگران بیگانه کردم برنگشت

عاقبت هم درامید این که برمی گردد او
عالمی را از غمش دیوانه کردم برنگشت

هَرْ چِه نَقْشِه دَرْ سَرَمْ بود ْبَرایِ اَرْبَعینْ بَرْ عَکْسْ شُد

هَرْ چِه نَقْشِه دَرْ سَرَمْ بود ْبَرایِ اَرْبَعینْ بَرْ عَکْسْ شُدْ

مِثْلِ هَرْ سالْ دُوبارِه قِسْمَتَمْ اَزَ کَرْبَلا یِکْ عَکْسْ شُد ْ

لَبَّیْکَ یاحُسِیْنْ(عَلَیْهِ السَّلامْ)