قالب وردپرس
مَن به اِعجازِ “غَزَل” بَر قَلبِ اِنسان واقِفَم.. آخَرَش هَم با ” غَزَل” او را هَوایی میکُنَم

آخرین اشعار و ابیات

ﺷﺮﺍﺏ ﺷﻮﻕ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﻢ ، ﺑﻪ ﮔﺮﺩ ﻳﺎﺭ ﻣﯽﮔﺮﺩﻡ

ﺷﺮﺍﺏ ﺷﻮﻕ ﻣﯽ ﻧﻮﺷﻢ ، ﺑﻪ ﮔﺮﺩ ﻳﺎﺭ ﻣﯽﮔﺮﺩﻡ
ﺳﺨﻦ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﻣﯽﮔﻮﻳﻢ ، ﻭﻟﯽ ﻫﻮﺷﻴﺎﺭ ﻣﯽﮔﺮﺩﻡ

ﮔﻬﯽﺧﻨﺪﻡ ، ﮔﻬﯽﮔﺮﻳﻢ ،ﮔﻬﯽ ﺍﻓﺘﻢ ، ﮔﻬﯽﺧﻴﺰﻡ
ﻣﺴﻴﺤﺎ ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﭘﻴﺪﺍ ﻭ ﻣﻦ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﻣﯽﮔﺮﺩﻡ

چه بگویم سحرت خیر؟توخودت صبح جهانی

چه بگویم سحرت خیر؟توخودت صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟که توهم این وهم آنی

به که گویم که دل ازآتش هجرتوبسوخت؟
شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی که ندانی

همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی

چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی

من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم
که من ام غرق تو و تو به تمنای کسانی

به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای
کآیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی

بشنو”صبح بخیر”از من درویش و برو
که اگر هم تو بمانی غم ما را نتوانی

اهل دل ، دل مینوازد ، دل شکستن کار نیست

اهل دل ، دل مینوازد ، دل شکستن کار نیست
هرکه باشد بی محبت واقف اسرار نیست

عاشقی هستم که منت میکشم بر وصل یار
منت دلبر کشیدن عاشقان را عار نیست

در گلستان گرد گل بسیار گردیدم ، ولی
از هزاران گل یکی حتی مثال یار نیست

آنقدر نالیدم آخر باغبانی دید و گفت
رو تو غمخواری بجوی این غم که بی غمخوار نیست

گفتم آخر من گلی گم کرده ام در این دیار
گفت پیدا کردنش آسان بود ، دشوار نیست

از گلستان دل بریدم راهی صحرا شدم
دیدم آنجا جلوه ای از پرتو دلدار نیست

از پس پرده صدایی ناگهان آمد به گوش
گفت اسیرت کردم اما نیتم آزار نیست

بعد از تو دلم قسمتی از خویشتنم نیست

بعد از تو دلم قسمتی از خویشتنم نیست
بعد از تو دگر نام کسی در سخنم نیست

بیهوده نیاور به رخم جذبه ی چشمی
زین پس دگر انگیزه ی عاشق شدنم نیست

یک عمر چه بیهوده به دنبال تو گشتم
این بار دگر حوصله ی پر زدنم نیست

یک عمر نفهمیدی ام ای دوست،و شاید
آن روز بفهمی که نشان از کفنم نیست

زان شب که ندانسته بریدم ز تو دیگر
این پای پشیمان شده پابند تنم نیست

ای قوم که دزدید دل و دین و حواسم…
مردم به خدا قسمتی از خویشتنم نیست

یوسف ثانی … خواجه حافظ شیرازی

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی

چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی

شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم

ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی

تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه

هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی

صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام

چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی

گویی بدهم کامت و جانت بستانم

ترسم ندهی کامم و جانم بستانی

چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند

بیمار که دیده‌ست بدین سخت کمانی

چون اشک بیندازیش از دیده مردم

آن را که دمی از نظر خویش برانی

خواجه حافظ شیرازی