قالب وردپرس
مَن به اِعجازِ “غَزَل” بَر قَلبِ اِنسان واقِفَم.. آخَرَش هَم با ” غَزَل” او را هَوایی میکُنَم

آخرین اشعار و ابیات

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا
قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

کاظم بهمنی

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

فاضل نظری

بیرون بیا این روزه داران ماه می خواهند

بیرون بیا این روزه داران ماه می خواهند
جان ها برای زیستن تنخواه می خواهند

آنقدر شیرین است لحن و لهجه ات حتی
جن ها ز لبهای تو بسم الله می خواهند

لطف پرستاران به جای خویش اما من
بیمارم و بیمارها همراه می خواهند

نام تو را در هر دم و هر باز دم بردم
این دو غریب خسته خرج راه می خواهند

آنقدر مجنونم که در فن جنون از من
دیوانه های شهر راه و چاه می خواهند

محسن رضوانی

پیراهن تو بر تنِ این شعر گشاد است

پیراهن تو بر تنِ این شعر گشاد است
در وصف تن ات شاعر ناکام زیاد است

در حسرت فتح ات، قلمِ شاعر و نقاش
زیباییِ تو، کار به دست همه داده ست!

شاید قلم فرشچیان معجزه ای کرد
«بازار هنر» چند صباحی ست کساد است!

جز خنده، سزاوار برای دهنت نیست
نقاشیِ رنگِ لبت این قدر که شاد است

یک کار فقط روسری ات دارد و آن هم
بر هم زدن دائم آرامش باد است!

من شاعرم و در پی مضمون جدیدم
هر کار کنی پشت سرت حرف زیاد است!

محمد حسین ملکیان

لب های تو

لب های تو لب نیست ! عذابیست الهی
باید که عذابی بچشم گاه به گاهی

در لحظه دیدار تو ، گفتم که بعید است
چشمان تو من را نکشاند به تباهی

لب های تو نایاب تر از آب حیات است
تو سوزن پنهان شده در خرمن کاهی

این کار خدا بوده که یکباره بیفتد
در تنگ بلور شب من مثل تو ماهی

ای شاخه نبات غزل حافظ شیراز !
معشوقه ی مایی چه بخواهی چه نخواهی

میثم قاسمی

تو را آن گونه می خواهم

تو را آن گونه می‌خواهم که باغی باغبانش را
شبیه مادر پیری که می‌بوسد جوانش را

تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که
نمی‌دانم زمانش را، نمی‌یابم مکانش را

من آن سرباز دلتنگم، که با تردید در میدان
برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را

پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر
که بالای سرش می‌بیند امشب دشمنانش را

تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم
از آن پس بارها گم کرده‌ام فصل خزانش را

پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی‌ ترسد
بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را

تو ماهی باش تا دریا برقصد موج بردارد
تو آهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را

من آن مستم که در می‌خانه‌ای از دست خواهد رفت
اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را

علی سلیمانی

مثل شعری قابل تحسین

مثل شعری قابل تحسین که بی تشویق نیست
هیچ خطی مثل ابروی تو نستعلیق نیست!

چشم هایت مثل اقیانوس آرامی است که
با پریشان بودن من قابل تطبیق نیست

عشق یعنی “جبر “یعنی “احتمال”ِ رفتنت
راه حل زندگی وقتی به جز تفریق نیست

آمدی اما برای رفتنت آماده ام
سرنوشت هیچ موجی تا ابد تعلیق نیست!

هیچ وقت این شاهنامه آخر خوبی نداشت
زندگی با ” بی تو” بودن قابل تلفیق نیست

هیچ چشمی بعد تو شعری به من القا نکرد
هیچ خطی غیر از ابروی تو نستعلیق نیست

فائزه محمودی

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم ، بس که زیبا می شوی گاهی
حضور گاه گاهت بازی خورشید بــا ابر است

که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی
به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

ز ناچاریست گر همصحبت ما می شوی گاهی
دلت پاک است اما بـا تمام سادگیهایت

به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی
تو را از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست

تو هم مانند آدم زود اغوا می شوی گاهی
مهدی عابدی