قالب وردپرس
مَن به اِعجازِ “غَزَل” بَر قَلبِ اِنسان واقِفَم.. آخَرَش هَم با ” غَزَل” او را هَوایی میکُنَم

آخرین اشعار و ابیات

ای کـه چـون رخ می‌‌نمایی آفـتاب آیـد برون

ای کـه چـون رخ می‌‌نمایی آفـتاب آیـد برون

آنچنان مستی که از چشمت شراب آید برون

زلفکانت خـود حجابی بـر نگاهت می‌کـشد

وای از آن روزی که زلفت از حجاب آید برون

آنکه می‌گوید دوام عالم از بی بند و باری شد خراب

گیسوانت را رهـا کن تا  خـراب آید برون!

آنکه می‌گوید صبوری کن بهشت از آن ماست !!

هـر کجا رخ می‌‌نمایی با شـتاب آید برون

زاهد از اندوه رسوایی به رخ دارد نقاب

ور نه پیش دیگران خود بی‌ نقاب آید برون

گوئیا در خواب غفلت مانده اند اصحاب کهف

پس تو رخ بنما که این عالم ز خواب آید برون

ای که چون رخ می‌‌نمایی آفتاب آید برون

آنچنان مستی که از چشمت شراب آید برون

سعید جعفر زاده

رفتم که بفهمی قفست هم عددی نیست

رفتم که بفهمی قفست هم عددی نیست
پرواز نکردن، سببش نابلدی نیست

من ساحل دل مرده ، تو دریای خروشان
درچشم تو این فاصله ها چیز بدی نیست

هرشب به تو تابیدمو احساس نکردی
افسوس که دریای دلت ،جزرومدی نیست

سیلی خور امواج،ولی ترس نبودت
می گفت که طوفان صدایش ابدی نیست

هرچند که بیزارم از این عشق و تصاحب
این نفرت از آن سیلی آخر که زدی نیست

رفتم که بفهمی اگر این ترس نباشد
دل کندن و دل سنگ شدن کار بدی نیست…

شهر را آدم به آدم در پی ات جویا شدم

شهر را آدم به آدم در پی ات جویا شدم

تا که یک شب دیدمت، دل باختم، رسوا شدم

با نگاهی ساده قلبم را گرفتی، خوب من!

فکر می‌کردم که من عاشق نِمی… امّا شدم!

مثل یک پروانه در شمع نگاهت سال ها

سوختم، امّا عزیزم! با تو من معنا شدم

گفته بودی در کنارت تا ابد هستم ولی

باز رفتی، باز ماندم، باز من تنها شدم

هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است
پیغام آشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای
من در میان جمع و دلم جای دیگر است

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منور است

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق
درمانده‌ام هنوز که نزلی محقر است

کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنان
بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمر است

شب‌های بی توام شب گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه محتاج زیور است

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است

زنهار از این امید درازت که در دل است
هیهات از این خیال محالت که در سر است

سعدی

شاهکار سیب و جوابیه ها(بسیار زیبا)

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق ( خرداد ۱۳۴۳)
—————

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
فروغ فرخزاد
———-

او به تو خندید و تو نمی دانستی
این که او می داند
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
از پی ات تند دویدم
سیب را دست دخترکم من دیدم
غضبآلود نگاهت کردم
بر دلت بغض دوید
بغض ِ چشمت را دید
دل و دستش لرزید
سیب دندان زده از دست ِ دل افتاد به خاک
و در آن دم فهمیدم
آنچه تو دزدیدی سیب نبود
دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک
ناگهان رفت و هنوز
سال هاست که در چشم من آرام آرام
هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان
می دهد آزارم
چهره زرد و حزین ِ دختر ِ من هر دم
می دهد دشنامم
کاش آنروز در آن باغ نبودم هرگز
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که خدای عالم
ز چه رو در همه باغچه ها سیب نکاشت؟
مسعود قلیمرادی
———-

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد
غضب آلود به او غیظی کرد
این وسط من بودم
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام
هر دو را بغض ربود
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت
او یقیناً پی معشوق خودش می آید
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود
مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
جواد نوروزی

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست
تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن!
من همین قدر که گرماست زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز
که همین شوق مرا، خوب ترینم کافی ست

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

من هنوز

من هنوز
گاهی یواشکی خواب تو را می بینم
یواشکی نگاهت می کنم
صدایت می کنم
بین خودمان باشد
اما من
هنوز، یواشکی تو را
دوستت دارم…

ای عقل اگر دیوانه ای…

ای عقل اگر دیوانه ای
               زنجیر گیسویش نگر
ای عشق اگر شوریده ای
              در چشم جادویش نگر

شور شراب ناب را
           در نرگس مستش بخوان
افسانهء مهتاب را
              در پرتو رویش نگر …

در شهر تو میخانه زیاد است، ولی من…

در شهر تو میخانه زیاد است، ولی من…
شوریده و دیوانه زیاد است، ولی من…

جمعیتی اطراف تو سرگرم طوافند
بر گِرد تو پروانه زیاد است، ولی من…

شیرینی و لیلایی و عذرایی و ویسی
از عشق تو افسانه زیاد است، ولی من…

بگذار که بغض تو بماند که بماند
هر چند تو را شانه زیاد است، ولی من…

این شعر پر از “من” شده؛ گفتی عوضش کن
باشد! “من” بیگانه زیاد است، ولی من…

ما را نتوان پخت که ما سوخته ایم

ما را نتوان پخت که ما سوخته ایم
آتش نتوان زد که برافروخته ایم

ما را نتوان شکست آسان اى دوست
هرجا که دلى شکست، ما دوخته ایم

دست و لب و جان، بدون دل ما را هیچ
جز دل همه را به مفت بفروخته ایم

چون مهر کسى خرج دل ما بشود
در قلک دل سکه اى اندوخته ایم

ما خسرو و شیرین نشناسیم به عشق
از عشق نکات دیگر آموخته ایم

از عشق همین نکته کفایت ما را
وجدان و شرف به عهد نفروخته ایم

در مسیر باد باش و…

در مسیر باد باش و بوسه هایم را بگیر
تو همیشه شاد باش و غصه هایم را بگیر

مستم از جام لبت، اى جانِ من هر روز و شب
جانِ من ارزانیت اما تو جامم را نگیر

چشمهایت مجمر و برق نگاهت آتش است
فرصت رقصیدنِ با شعله هایم را نگیر

بوسه هاى ماهى تُنگِ بلورین را ببین
من مثال ماهیم، راهِ هوایم را نگیر

بین تو یا زندگى، البته ترجیحم به توست
وقت مردن، خود بیا، با بوسه جانم را بگیر!!

با دیدن چشمان تو زیبا شده شعرم…

با دیدن چشمان تو زیبا شده شعرم…
همرنگ غرلنامه ی نیما شده شعرم…

با این دل دیوانه ی من باز چه کردی…
بی پرده ببین با تو هم آوا شده شعرم…

ای مریم تنهایی من بانگ بر آور…
فریاد پس از مرگ مسیحا شده شعرم…

سوگند به باران تو ای عشق بهاری…
بی آتش زرتشت ٬ اوستا شده شعرم…

خوابم شده بیداری چشمان تو امشب…
انگیزه ی روییدن فردا شده شعرم…

بگذار که این پنجره ها بسته بمانند…
بر روی تو دروازه ی دنیا شده شعرم…..

اردیبهشت را…

اردیبهشت را

                    به دلم

                             زهر کرده ای •••

ای آنکه

            در نبود  تو

                         غرق جهنم ام •••

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ … تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

میل  میل توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سرد پرپر می شوم

با همه ی بی سر و سامانی ام

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق ان لحظه ی طوفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه میدانمت

خوب ترین حادثه میدانی ام؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من؟

ها نکشانی به پشیمانی ام !

بهمنی

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

فاضل نظری

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

فاضل نظری