قالب وردپرس
خانه / فرهنگی / شعر و ادب

شعر و ادب

در شهر تو میخانه زیاد است، ولی من…

در شهر تو میخانه زیاد است، ولی من… شوریده و دیوانه زیاد است، ولی من… جمعیتی اطراف تو سرگرم طوافند بر گِرد تو پروانه زیاد است، ولی من… شیرینی و لیلایی و عذرایی و ویسی از عشق تو افسانه زیاد است، ولی من… بگذار که بغض تو بماند که بماند …

ادامه نوشته »

گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!

با خنده کاشتی به دل خلق٬ “کاش ها” با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش! معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها ایزد که گفته …

ادامه نوشته »

تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم می‌شود

تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم می‌شود مزه‌ی سوهان اعلا پیش تو گم می‌شود بین قُطاب و گز و نُقلِ محلی ساده است حدس این‌که طعم لب‌های تو چندم می‌شود! روزها رد می‌شود، چشمت شرابی کهنه‌تر پلک‌هایت کم‌کَمک تبدیلِ به خُم می‌شود هر کجا ساکن شوی در نقشه، مانند شمال …

ادامه نوشته »

آخ… تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم

حال من خوب است اما با تو بهتر می‌شوم آخ… تا می‌بینمت یک جور دیگر می‌شوم با تو حس شعر در من بیشتر گل می‌کند یاسم و باران که می‌بارد معطر می‌شوم در لباس آبی از من بیشتر دل می‌بری آسمان وقتی که می‌پوشی کبوتر می‌شوم آنقدرها مرد هستم تا …

ادامه نوشته »

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

پس شاخه‌های یاس و مریم فرق دارند آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنم فرق …

ادامه نوشته »

دستخطی دارم از او بر دل خود یادگار

دستخطی دارم از او بر دل خود یادگار عشق کاری کرد با قلبم که چاقو با انار رفتنش یک شب دمار از روزگار من کشید می کشم روزی که برگردد دمار از روزگار تا بیاید، چوب بُر از من تبرها ساخته آن سپیدارم که از کوچ کلاغش سوگوار حرف حق …

ادامه نوشته »

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجویند کران تا به کران میروم تا که …

ادامه نوشته »

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی…!گرچه میدانی که نیست شعر میخوانم برایت …

ادامه نوشته »

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی دل بریدن هات حکمت داشت: دلبر داشتی از دل من تا لب تو راه چندانی نبود من که شعر تازه می گفتم، تو از بر داشتی قلب من چون سکه های از رواج افتاده بود آنچه در پیراهن من بود، باور …

ادامه نوشته »

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل …

ادامه نوشته »

به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند

به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند به این طریقه ی بازی قمار می گویند به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد هنوز مثل گذشته «نگار» می گویند اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر به من اهالی جنگل شکار می گویند مرا مقایسه با …

ادامه نوشته »

مثله این بود به یک رود بگویند:بایست!

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریست دید باز امدنی در پیِ این رفتن نیست همه گفتند “مرو” دیدم و نشنیدم شان مثله این بود به یک رود بگویند:بایست! مفتضح بودن ازین بیش ک در اول قهر فکر برگشتنم و واسطه ای نیست ک نیست در جهانِ تهی …

ادامه نوشته »