قالب وردپرس
خانه / فرهنگی / شعر و ادب

شعر و ادب

هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

من به سیبی خوشنودم و به بوییدن یک بوته ء بابونه . من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم . من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ، زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ء عادت از یاد من و تو برود . زندگی جذبه …

ادامه نوشته »

به سراغ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من‌!

به سراغ من اگر می آیید، پشت هیچستانم‌. پشت هیچستان جایی است‌. پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته خاک. روی شن ها هم‌، نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح به سر تپه ی معراج شقایق …

ادامه نوشته »

گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!

با خنده کاشتی به دل خلق٬ “کاش ها” با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش! معشوقه بودن است و «بریز و بپاش» ها ایزد که گفته …

ادامه نوشته »

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟ باز میخندم که خیلی…!گرچه میدانی که نیست شعر میخوانم برایت …

ادامه نوشته »

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی

سخت دل دادی به ما و ساده دل برداشتی دل بریدن هات حکمت داشت: دلبر داشتی از دل من تا لب تو راه چندانی نبود من که شعر تازه می گفتم، تو از بر داشتی قلب من چون سکه های از رواج افتاده بود آنچه در پیراهن من بود، باور …

ادامه نوشته »

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن

رفتنت آغاز ویرانیست حرفش را نزن ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو چشمهایم بی تو بارانیست حرفش را نزن آرزو داری که دیگر بر نگردم پیش تو راه من با اینکه طولانیست حرفش را نزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل …

ادامه نوشته »

به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند

به رفتن تو سفر نه ، فرار می گویند به این طریقه ی بازی قمار می گویند به یک نفر که شبیه تو دلربا باشد هنوز مثل گذشته «نگار» می گویند اگر چه در پی آهو دویده ام چون شیر به من اهالی جنگل شکار می گویند مرا مقایسه با …

ادامه نوشته »

مثله این بود به یک رود بگویند:بایست!

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریست دید باز امدنی در پیِ این رفتن نیست همه گفتند “مرو” دیدم و نشنیدم شان مثله این بود به یک رود بگویند:بایست! مفتضح بودن ازین بیش ک در اول قهر فکر برگشتنم و واسطه ای نیست ک نیست در جهانِ تهی …

ادامه نوشته »

نه تبسم ، نه اشاره ، نه سوالی ، هیچ چیز

غم مخور ، معشوق اگر امروز و فردا میکند شیر دوراندیش با آهو مدارا میکند زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست آب را گرمای تابستان گوارا میکند جز نوازش شیوه ای دیگر نمیداند نسیم دکمه پیراهنش را غنچه خود وا میکند روی زرد و لرزشت را از که پنهان میکنی ؟ …

ادامه نوشته »

سردم شده بدجور عزیزم بغلم کن

سردم شده بدجور عزیزم بغلم کن یخ کردم از این سوز دمادم بغلم کن تا باد مرا با خود از این کوچه نبرده بی دغدغه با دغدغه محکم بغلم کن دنیا همه مشتاق تو هستند ولی تو با وسعت شوق همه عالم بغلم کن شد شایعه غم خورده در این …

ادامه نوشته »